سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
ر هــ گــ ذ ر

ر هــ گــ ذ ر
رهگذر[38]
در سینه ام پژمرد،حس غریب درد/ من ماندم و غربت،ای آشنا برگرد 
قالب وبلاگ

موهای سرم بلند شده بود خبردار شدم که یکی از پیرمردهای گردان یه ماشین سلمونی داره و صلواتی موها رو اصلاح می کنه.


رفتم سراغش دیدم کسی زیر دستش نیست، چشمتون روز بد نبینه با هر حرکت ماشین بی اختیار از زور درد از جا می پریدم، ماشین نگو تراکتور بگو!!!!


به جای بریدن موها، غلفتی از ریشه و پیاز می کندشون، از بار چهارم هر بار که از جا می پریدم با چشمان پر از اشک سلام می کردم.


پیرمرد دو سه بار جواب سلاممو داد اما بار آخر کفری شد و گفت: «تو چت شده سلام می کنی؟ یک بار سلام می کنن»


گفتم: «راستش به پدرم سلام می کنم».


پیرمرد با حیرت گفت: «چی؟؟؟؟ به پدرت سلام می کنی؟؟ کو پدرت؟»


گفتم: «هر بار که شما با ماشینتون موهامو می کنید پدرم جلوی چشمام میاد و من به احترام بزرگتر بودنش سلام می کنم».


چی کار می تونستم بکنم مجبوری نشستم و سیصد، چهارصد بار دیگه به آقاجون سلام کردم تا کارم تموم شد.


 


عیدتون مبارک


[ جمعه 21/11/90 ] [ 12:54 صبح ] [ رهگذر ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رهگذر[38]
در سینه ام پژمرد،حس غریب درد/ من ماندم و غربت،ای آشنا برگرد
موضوعات وب
آرشیو مطالب
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رهگذر[38]
در سینه ام پژمرد،حس غریب درد/ من ماندم و غربت،ای آشنا برگرد
موضوعات وب
آرشیو مطالب
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رهگذر[38]
در سینه ام پژمرد،حس غریب درد/ من ماندم و غربت،ای آشنا برگرد
موضوعات وب
آرشیو مطالب
امکانات وب


بازدید امروز: 1
بازدید دیروز: 6
کل بازدیدها: 2045