سفارش تبلیغ
صبا

























ر هــ گــ ذ ر

تو مناطق جنگی بودم مثل هر سال که می رفتم.

یه حس و حال خاصی هر سال داشت.

از طرف گردان تفحص یه فیلمی رو برامون گذاشتن.

تو این فیلم بدن یه شهیدی توی معراج شهدا بود که این بدن سر نداشت.

پدر پیر این شهید رو آورده بودن تا بدن پسرش رو ببینه.

از در که وارد شد به زبان ترکی شروع کرد با پسرش صحبت کردن.

فقط گریه می کردیم هیچ کار دیگه ای نمی شد بکنی.

صحبت های پدر شهید این بود:

ـ بابا شنیدم سر در بدن نداری فدات بشم.

ـ حضرت زینب وقتی اومد بالا سر شهیدش صدا زد حسین جان یه نشونه ای از خودت بده...

ـ بابا جان حسین زینبشو صدا زد بدنی که سر نداشت یه نشونه ای به خواهرش داد...

ـ منم دارم میام بالا سرت یه نشونه ای بهم بده...

ـ می خوام مثل زینب رگهای بریدتو ببوسم...

اینجا دیگه گریه ی بچه ها شدید شده بود بخدا صحنه ای بود که ...

خم شد این پدر پیر تا رگهای بریده رو ببوسه صدای الله اکبر بلند شد...

بله این پسر هم جواب پدرشو داد...

دستهای پسر شهیدش از بدن بی جان بلند شد و دور گردن پدر حلقه زد....

الله اکبر الله اکبر الله اکبر ....

کربلا شده بود...

عند ربهم یرزقون یعنی همین دیگه

شادی روح همه ی شهدامون صلوات



نوشته شده در شنبه 91/4/24ساعت 11:56 صبح توسط رهگذر| نظرات ( ) |