|
ر هــ گــ ذ ر رهگذر[38]
در سینه ام پژمرد،حس غریب درد/ من ماندم و غربت،ای آشنا برگرد | ||||
|
سلام به همه دوستانی که لطف می کنن و به وبلاگ این رهگذر سری می زنن. امروز با خودم گفتم این صفحه رو می ذارم مخصوص دوستان خوبم هر کسی هر نظری یا دل نوشته ای داره اینجا برام بذاره خوشحال می شم نظرها و دلنوشته هاتونو تو وب خودم بخونم. شایدیم صفحه بعدی حرفای شما بود. ممنون از همه و تقدیم به همتون
[ دوشنبه 25/2/91 ] [ 3:41 عصر ] [ رهگذر ]
عشق من و تو چه ماجرایی دارد
[ چهارشنبه 20/2/91 ] [ 5:28 عصر ] [ رهگذر ]
حق روز ازل کل نِعم را به علی داد [ چهارشنبه 20/2/91 ] [ 5:23 عصر ] [ رهگذر ]
مادر یعنی ام البنین ... مادر یعنی تربیت کننده ... مادر یعنی همه خوبیها ... میگن اگه دنیا بگرده و بگرده یه امام حسین دیگه ای بیاد، عمرا اگه یه داداشی مثل عباس داشته باشه!!! درست می گن؟؟؟ این پسر زاده ام البنینه اما شاعر می گه: اگر چه زاده ام البنین است ولیکن مادرش زهراست عباس تو یه جمله خلاصش کنیم امام حسین عشق کرد وقتی حضرت عباس صداش زد داداش اما حیف... همه اون چیزایی که از حضرت عباس می گن بخاطر داشتن یه مادری مثل ام البنینه ... البته این مادر، مادر عباس شد چون خودش رو کنیز حضرت زهرا دونست ... خدایا بحق مادر عباس هر کی هر حاجتی داره حاجت روا بشه ... آمین [ شنبه 16/2/91 ] [ 9:13 عصر ] [ رهگذر ]
اصلا دیگه خیلی دلم گرفته ... همش فردا ، فردای دیگه ، یه روز دیگه یه ... دعا هم از نفسم خسته شد ندیدمت آخر ... نه اینکه من خوب باشم باید ببینمت نههههههههههههههههه.... شما انقدر خوبی که باید خودتو نشونم می دادی ... چنانچه جد تو می رفت بر سرای فقیران چه می شود به سراغ من فقیر بیایی دعا هم از نفسم خسته شد ندیدمت آخر بیا بگو چه دعایی کنم که رخ بنمایی چیکار کنم به کی بگم آقا؟ بدم ولی می خواااااااااااااااااااااامت ...
[ دوشنبه 11/2/91 ] [ 7:54 عصر ] [ رهگذر ]
این دوستانی که دم از جبهه و جنگ میزنند از تیرها و ترکشهای نخورده چرا لنگ میزنند؟ همسفرههای خلوت آن روزها ببین این روزها چه ساده به هم انگ میزنند هر فصل از وحشت رسوا شدن هنوز ما را به رنگ جماعتشان رنگ میزنند بازی عوض شده همان همقطارها از داخل قطار به هم سنگ میزنند یوسف! به بدنامی خود اعتراف کن از هر طرف به پیرهنت چنگ میزنند بیهوده دل نبند به این تخت روی آب روزی تمام اسکلهها زنگ میزنند [ پنج شنبه 31/1/91 ] [ 6:32 عصر ] [ رهگذر ]
عارفانه ای ازحاج اسماییل دولابی: یکی از شعرا که به اهل بیت علاقمند بود و هر وقت حضرت صادق علیهالسّلام را میدید، سلام میکرد، مبتلای به مشروبات الکلی بود. روزی که تازه شراب خورده بود و دهانش بو میداد، از کوچهی تنگی عبور میکرد و حضرت صادق علیهالسّلام هم از مقابل تشریف میآوردند. خجالت کشید با آن حال به حضرت سلام کند، رویش را برگرداند و به طرف دیوار کرد و مشغول وررفتن به لباسش شد. وقتی حضرت به او رسیدند، از پشت، سر به در گوشش گذاشتند و سلام کردند و فرمودند: در هر حالی که هستید، از ما روی نگردانید و به ما پشت نکنید. [ پنج شنبه 17/1/91 ] [ 4:45 عصر ] [ رهگذر ]
|
||||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||||